۱۱سال و ۱ماه و ۱روز پیش در چنین روزی من تازه تحصیلمو شروع کرده بودم...
۱۱سال و ۱ماه و ۱روز بعد، چه اتفاقی میافته؟ من کجام؟ چه خبره؟ ...؟ ...؟ ....؟ . . . . .؟
دوستت داشتم، ۸۸/۸/۸! و دلم برات واقعا تنگ میشه! تو بینظیری!
۱۱سال و ۱ماه و ۱روز پیش در چنین روزی من تازه تحصیلمو شروع کرده بودم...
۱۱سال و ۱ماه و ۱روز بعد، چه اتفاقی میافته؟ من کجام؟ چه خبره؟ ...؟ ...؟ ....؟ . . . . .؟
دوستت داشتم، ۸۸/۸/۸! و دلم برات واقعا تنگ میشه! تو بینظیری!
...وای! امسال میشه ۵ سالت! باورت میشه باورم نمیشه؟ میدونی اردیبهشتم، ...
من الآن بزرگ شدهم. تازگیا خیلی بهش فکر میکنم. همیشه از بزرگ شدن بدم میاومده. ولی بزرگ شدن تا اینجا خیلی بد نبود... دوستش داشتم، میدونی چرا؟
اولاش اصلا ازش خوشم نیومد. این ۵ سال، یعنی از وقتی پای تو در میون زندگیم بود، کلی دغدغه برام پیش میاومد، شخصیتم تغییر میکرد، احساساتم متناقض و متغیر میشدند و روزام با همدیگه خیلی فرق داشت و ... این سه نقطه بیشتر از سه تا نقطهی خشک و خالی حرف داره. یه ذره که گذشت فهمیدم دلم چی میخواد. دلم آروم بودن در درونمو میخواست، دلم ثبات شخصیت میخواست، حس اطمینان و آرامش توی وجودم میخواست. خیلی وقتا به اینا میرسیدم. مشکل این بود که اگه چند روزی شخصیت ثابت و درون آروم داشتم، چند روز بعد از دستم میرفت. دوباره تغییر میکردم و ...
کمکم از این وضع خسته شدم. یه روز توی دفتر خاطراتم نوشتم: « از خسته شدن خسته شدهم من. » یعنی دیگه از دست خستگی هم عصبانی بودم. همیشه فکر میکردم: چرا باید یه روز اینقدر عاشق دنیا بشم و روز بعدش یهذره حس خوب تو وجودم پیدا نکنم و دوباره روز بعدش از ناامیدی دیروزم تعجب کنم و با خوشحالی زندگی کنم و روز بعدش...
اردیبهشت! تو چه شنوندهی خوبی هستی. برای هر تیکه از این حرفام شاید یه آدم پیدا کنم که درک کنه ولی کسی نیست که همه رو یه جا درک کنه، مثل تو! تو چهقدر ماهی!
خلاصه، اردیبهشت جون، ولی زمان گذشت و من زندگیمو کردم و بزرگ شدم، در حد معقول. بیشتر از این دوست ندارم بزرگ بشم! چون وقتی زمان گذشت، من کمکم احساس کردم که به این چیزایی که دوستشون دارم، دارم میرسم! دلم همهی اینا رو برای همیشه میخواست.
حالا آرومم. دارم زندهگی میکنم. روزای خوبی دارم. با ذهنی که بعد از این چند سال شلوغ پلوغ ساخته شده، روزای بدمو تبدیل به روزای خوب، یا معتدل میکنم. نمیذارم چیزای بیارزش ناراحتم کنن. یعنی سعی میکنم نذارم. به زندگی، به آدما، به خودم یه جور دیگه نگاه میکنم که خیالمو راحت میکنه. یه حس خوبیه، چهجوری بگم! میفهمی اردی جونم، میدونم! تو خیلی گلی! زیاد بهت محل نمیذاشتم عزیزم! چهقدر خوبه آدم با خودش درگیری نداشته باشه! من با خودم درگیری نداشتم! ولی دوست نداشتم حتی ذرهای به درگیری با خودم نزدیک بشم.

چهقدر خوبه که آدم، وقتی به گذشتهش نگاه میکنه احساس کنه گذشتهی خوب و قشنگی داشته. چه جالب که خاطرههای بد گذشته زیاد نمیان خرابش کنن! نه؟ با وجود تمام مشکلا و دردسرایی که اون موقع فکر میکردم دارم، الآن اون موقعمو دوست دارم! فقط چیزای خوبشو یادم میاد اردیبهشت!
پس من از بزرگ شدنم ناراحت نشدم، اما بیشتر از این دیگه نه! فقط میخوام از این دنیام و از حسای بچیگم جدا نشم. از جدی نبودن و خوشحال بودن بچگیم که هنوز دارمش دور نشم! من هنوز بچهم و بهش افتخار میکنم! هنوز خودمو از بزرگا جدا میدونم. درکشون نمیکنم! نمیخوام از به دنیا اومدنم دور بشم. هر چی از وقتی که به دنیا اومدیم دورتر بشیم، غیر قابل تحملتر میشیم...
خدا کنه خدا روح بچگی رو از من جدا نکنه. اگه بخواد، میشه بزرگ بشیم ولی مثل بچهها درست زندگی کنیم!
اردیبهشت جونم، اگه همین جوری بشینی و به حرفام گوش کنی میتونم کلی برات حرف بزنم. پس اینجوری نشین و بهم نگاه نکن!
چهقدر خوبه که خدا آخر همه چیو خوب تموم میکنه...

نگاه کن لبخندش چه آرامش و اعتمادی داره... درست مثل حس آرزوی مدل هشتاد و هشته.

?:) OR :(
!Nemidoonam

- این بلاگفام یه چیزیش میشهها! نمیتونه چیزایی رو که تایپ میکنم عین آدم نشون بده!
- عکس از آرزو...
از هیچی به اندازهی ماست مونده بدم نمییاد!
ا ر د ی ب ه ش ت
تشهبیدرا
چه اسم قشنگی... شاید اسم دخترمو گذاشتم تشهبیدرا.
تا حالا پست به این بیمحتوایی دیده بودید؟
اینجاست که کمحرفی من ثابت میشود!
وقتی اردیبهشت میاد و من حرفم نمیاد!
و فقط بهش فکر میکنم و قربون صدقهش میرم...